محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2652

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : پس از آن حركت كرديم تا به نفر رسيديم و سراغ آن جمع را گرفتيم . گفتند كه سوى جر جرايا رفته‌اند . به دنبالشان رفتيم ، گفتند : راه مذار گرفته‌اند . در مذار بودند كه به آنها رسيديم . يك روز و شب آنجا بوده بودند ، استراحت كرده بودند و علف داده بودند و تازه نفس بودند . وقتى به آنها رسيديم خسته و كوفته و وامانده بوديم و چون ما را ديدند به طرف اسبان خويش جستند و بر آن نشستند و چون با آنها مقابل شديم سالارشان خريت بن راشد به ما بانگ زد كه اى كور دل و ديدگان ! شما با خدا و كتاب وى و سنت پيمبرش هستيد ، يا با ستمگرانيد ؟ زياد بن خصفه گفت : « اى كور ديدگان و كردلان و گوشان ! ما با خداييم و از جملهء آن كسانيم كه خدا و كتاب وى و پيمبرش را بر همهء دنيا از هنگام خلقت تا به روز فنا ترجيح مىدهيم . » خريت گفت : « به ما بگوييد چه مىخواهيد ؟ » زياد كه مردى مجرب و ملايم بود گفت : « مىبينى كه ما خسته‌ايم و دربارهء مقصود ما آشكارا در ميان ياران من و ياران تو سخن نمىتوان گفت . فرود آى ، ما نيز فرود مىآييم و خلوت مىكنيم و در كار فيما بين سخن مىكنيم . اگر مقصود ما را موافق ميل خويش ديدى مىپذيرى ، اگر در سخنان تو چيزى يافتيم كه براى ما و تو از آن اميد عافيت توان داشت رد نمىكنيم . » گفت : « پس فرود آييم » گويد : زياد به طرف ما آمد و گفت : « بر لب اين آب فرود آييم » گويد : برفتيم و چون نزديك آب رسديم فرود آمديم و متفرق شديم و حلقه هاى ده و نه و هشت و هفت نفرى شديم كه غذاى خويش را در ميان نهاده بودند و مىخوردند ، آنگاه سوى آب مىرفتند و مىنوشيدند . زياد به ما گفت : « اسبان خود را لگام بزنيد . » كه لگام زديم . وى ميان ما و آن قوم بايستاد ، آن قوم برفتند و در جانب ديگر فرود آمدند .